تبليغاتX
رز صورتی
 

گاهی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما  در این سر دنیا

 عرق می ریزیم و وضع مان این است

 و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ...

 نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن !!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 21:31  توسط رز صورتی  | 

 

من به این مهر سکوت

من به این تاریکی

من به ما

من به فرسودگی ذهن خودم معترضم

که چرا شوق آغاز مرا

و منی چون من را ز خودم دزدیدند

به کجا برگردم؟

حق برگشتن را ز تنم دزدیدند....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 16:7  توسط رز صورتی  | 

 

 

 

         شبهای دراز بی عبادت چه کنم

                                          طبعم به گناه کرده عادت چه کنم

       گویند کریم است و گنه می بخشد

                                          گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم....؟؟؟!!!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 0:13  توسط رز صورتی  | 

 

كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم:

۱. بي دليل شاد بودن

۲. هميشه سرگرم بودن و بيهوده ننشستن

۳.نيازها و خواسته هاي خود را خواستن و با تمام وجود فرياد زدن

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 13:39  توسط رز صورتی  | 

 

من آهسته عبور میکنم صدای گامهای خسته ام را نمیشنوم

باقی می مانم در خود و تاب میخورم در آهستگی زمان

و سرگیجه می گیرم از این سکون

جریحه دار می کنم حرمت حسابهای عمرم را

اما لذتی است بی پایان در لحظه لحظه عبور

هر چند آرام هر چند ساکت دوستش دارم

امروز روز تولد من است........

........................................................................................................................................

........................................................................................................................................

پنجره ها را می پوشانم

دربها را میبندم

توپ را بر می دارم و به خود گل میزنم

۲۱ بر هیچ

یا ۲۱ بر همه چیز....؟؟؟؟!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 13:32  توسط رز صورتی  | 

 

هر کسی سهم خودش را طلبید

سهم هر کس که رسید

داغ تر از دل ما بود

ولی نوبت من که رسید

سهم من یخ زده بود

سهم من چیست مگر؟

یک پاسخ

پاسخ یک حسرت!

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت

وسعتی تا ته دلتنگیها

شاید از وسعت آن بود

که بی پاسخ ماند......

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 12:30  توسط رز صورتی  | 

 

این روزها احمق ها رای نمی دهند شما چطور؟؟؟؟

                                                                  به نقل از مطرود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 15:4  توسط رز صورتی  | 

 

تعهدات هیچکس را از دنبال کردن رویاهایش منع نمی کند.

 

 به خاطر داشته باشید که

 شما تجلی مطلق هستید. فقط اعمالی را در زندگی تان انجام دهید که ارزش دارند.

 

( تنها کسانی که چنین می کنند قادرند شاهد تغییر بزرگی باشند که وجود دارد...)

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 15:54  توسط رز صورتی  | 

 

می نویسم بر روی ورقی خیالی

می فرستم بر روی دریای طوفانی

برای آنکه هست و نیست

برای آنکه می آید و می رود... بی آنکه بدانم

میگویم برای انسانی محصور دیوار تن

برای خویش....

اینگونه است رسم غربت در دنیایی که درخت را به امید تبر پرورش می دهند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 11:29  توسط رز صورتی  | 

 

به قول حضرت حافظ:

 

اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را

به خال هندواش بخشم سمرقند و بخارا را

 

و صا ئب در جواب مي گويد:

 

هر آنكس چيز مي بخشد ز جان خويش مي بخشد

نه چون حافظ كه مي بخشد سمرقند و بخارا را

 

اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را

به خال هندواش بخشم سر و دست و تن و پا را

 

و شهريار در جواب گويد:

 

هر آنكس چيز مي بخشد بسان مرد مي بخشد

نه چون صا ئب كه مي بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خا ك گور مي بخشند

نه بر آن ترك شيرازي كه برده جمله دلها را

 

اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را

به خال هندواش بخشم تمام روح و اجزا را

 

و دوستي گويد:

 

هر آنكس چيز مي بخشد به زعم خويش مي بخشد

يكي شهر و يكي جسم و يكي هم روح و اجزا را

كسي چون من ندارد هيچ در دنيا و هيچ در عقبا

نگويد حرف مفتي چون ندارد تا ب اجرا را

 

                                                                                             به نقل از  کفشهای غمگین عشق

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 17:28  توسط رز صورتی  | 

 

زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصل تن به قضا دادن و پژمردن نیست

زندگی جنبش و جاری شدن است

از تماشاگه آغاز حیات تا به آنجا که خدا می داند.........

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 16:9  توسط رز صورتی  | 

 

به کاروانیان بگو که عشق حرف آخراست

کسی سفر کند که او فقط بر این باور است

مقصد ما دورترین نقطه ی بینهایت است

عشق که سرلوحه شود راه سفر سلامت است.......

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 16:1  توسط رز صورتی  | 

 

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی

                                             شاید تو امشب سوزش این زخمها را کم کنی

آه باران من سراپای وجودم آتش است  

                                                       پس بزن باران شاید تو خاموشم کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 23:33  توسط رز صورتی  | 

 

هرگز برای عاشق شدن به دنبال بهار و باران و بابونه نباش

گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای میرسی که ماه را بر لبانت مینشاند........

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 19:1  توسط رز صورتی  | 

 

از باغ می برند چراغانی ات کنند

                                 تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند

پوشانده صبح تو را ابر های تار  

                                 تنها به این بهانه که بارا نی ات کنند

عزیزم به این رها شدن از چاه دل مبند 

                                      اینبار می برند که زندانیت کنند    

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی   

                                 شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست   

                                  از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست       گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 15:41  توسط رز صورتی  | 

 

لحظه ها هستند که انسان را هیچ و پوچ می کنند

لحظه ها هستند که انسان را فر سوده و خسته از زندگانی می کنند

لحظه ها هستند که عمر ما را به پایان می رسانند و لحظه ها هستد که انسان را فریب می دهند!

پس بیایید از  لحظه ها بگریزیم و به امید لحظه های بعد زندگی نکنیم

با این اندیشه که دیگر لحظه ای نیست از همین لحظه لذت ببریم!!! 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 23:43  توسط رز صورتی  | 

 

چقدر ما آدما عجیبیم!!!

درختها را قطع میکنیم از آنها کاغذ درست میکنیم

و روی کاغذ می نویسیم    درختها را قطع نکنید!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 15:43  توسط رز صورتی  | 

 

هر پلک زدن مرگ یک لحظه است

 و مژه ها سوگواران سیاه پوش در ماتم قتل عام لحظه ها.....

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 14:25  توسط رز صورتی  | 

 

ضربه محکمی به سرم خورد نمی دونم چقدر وقت بیهوش بودم

وقتی چشمامو باز کردم بی اختیار اشک ریختم

حال عجیبی داشتم

الان که دارم فکر میکنم میگم شاید خوشحال بودم که زنده موندم

 شایدم  گریه کردم واسه اینکه خدا قبول نکرد برم پیشش...

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 17:10  توسط رز صورتی  | 

 

عشق ما را مي كشد تا دوباره حياتمان بخشد.

                                                                     <<شكسپير>>

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 14:34  توسط رز صورتی  | 

اولین صبح بهار

  اولین بوسه ی عشق 

    اولین سلام من

سال نو

  زندگی نو

  شعر نو همه تقدیم تو باد 

زنده ایم عاشقیم سالمیم چه عیدی بهتر از این عشق من

                                                (فرزانه)

+ نوشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت 11:14  توسط رز صورتی  | 

غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد

خار خندید و به گل گفت سلام و جوابی نشنید!!

خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت

گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی آمد نزدیک

گل سراسیمه ز وحشت افسرد

لیک آن خار در آن دست خلید

و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

گل سراسیمه به او گفت سلام

+ نوشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت 11:9  توسط رز صورتی  | 

دنيا را برايتان شاد شاد

و شادي را برايتان دنيا دنيا آرزومندم.

از همه ي دوستاني كه به من لطف داشتن سپاسگذارم

سال خوبي داشته باشيد

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 17:56  توسط رز صورتی  | 

 

آقای محمد صالح اعلا مجری برنامه ۲قدم مانده به صبح کتابی چاپ کرده

 به اسم مطالبی که مردان درباره ی زنان می دانند

 نکته ی جالب اینجاست که تمام صفحات این کتاب سفیده....

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 17:12  توسط رز صورتی  | 

 

لبخند حتی زمانیکه بر لبان یک مرده مینشیند بازهم زیباست

                                                    (کریستیان بوبن)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 15:14  توسط رز صورتی  | 

 

اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید دهها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست

 و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 17:47  توسط رز صورتی  | 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،


چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟
!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی
‌کردی.

خداوندا
!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی


لباس فقر
پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی


‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌


و شب آهسته و خسته


تهی‌ دست و زبان بسته


به سوی ‌خانه باز
آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟
!

خداوندا
!

اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف‌تر


عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌


و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در
روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟
!

خداوندا
!

اگر روزی‌ بشر گردی‌


ز حال بندگانت با خبر گردی‌


پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
.

خداوندا تو
مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن


در این دنیا چه
دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

 

 

(دكتر علي شريعتي)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 21:12  توسط رز صورتی  | 

 

خدايا چه خوبه كه بين دوتا دل يه دنيا نباشه

چه حاصل ز عشقي پر از شور و مستي كه فردا نباشه.....

 

((روحش شاد و يادش گرامي))

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 17:49  توسط رز صورتی  | 



- نخستين بار هنگامي بود که براي رسيدن به بلندمرتبگی ، خود را فروتن نشان می‌داد .


- دومين بار آن هنگام که در مقابل فلجها می‌لنگيد .


- سومين بار آن زمان که در انتخاب خويش بين آسان و سخت، آسان را برگزيد .


- چهارمين بار وقتی که مرتکب گناهی شد و به خويشتن تسلی داد که ديگران هم گناه می کنند .


- پنجمين بار آنگاه که به علت ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زد و صبر را حمل بر
 قدرت وتوانايي‌اش دانست .

 

- ششمين باز زماني که چهره‌اي زشت را تحقير کرد در حالي که نمي‌دانست آن چهره يکي از نقابهاي خويش است

 

- هفتمين بار وقتي که زبان به مدح و ستايش گشود و انگاشت که فضيلت است

 

<<جبران خلیل جبران>>

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 15:27  توسط رز صورتی  | 

 

میگویند عاقل باش

میگویند مرگ در کمین است

میگویند خدا آنسوی دنیا در انتظار به دار کشیدن است

میگویند بخوان به نام پروردگارت که تو را آفرید

میگویند سرب داغ در کمین است

میگویند آتش سوزان در جهنم و سگ چهار چشم بر دراست

میگویند میگویند میگویند....

اما چرا نمیگویند دستهایش مهربان است

چشمانش عاشق است

و آغوشش گهواره ی آرامش

دلش دریاست و نگاهش اهورایی است

خدای خودرا می گویم شما او را می شناسید؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 16:36  توسط رز صورتی  |